مکتب ماکیاولیسم و نظام طالبانی

در تاریخ بشر، دیدگاه‌ها و نظام‌های فکری متفاوتی نسبت به مقوله‌ی «قدرت» وجود داشته است؛ یکی از اثرگذارترینِ این دیدگاه‌ها، برخوردِ ماکیاولیستی با قدرت است. در این نوشتار، فلسفه‌ی سیاسی نیکولو ماکیاولی را بررسی کرده و آن را با نظام فکری دستگاه طالبان مقایسه می‌کنیم.

از دیرباز، باور عمومی بر این بوده است که حکمران باید فردی عادل، پرهیزگار، مهربان و نیک‌سیرت باشد و اخلاقی پسندیده داشته باشد. اما نیکولو ماکیاولی، فیلسوف نامدار (و به تعبیری بدنام) ایتالیایی، بر خلاف این برداشت گام برداشت. او عقیده داشت که انسان در ذات و اصلِ خویش، موجودی بدفطرت، دروغگو، بدطینت، خودبین، منفعت‌پرست و عهدشکن است و فاقد فضیلت ذاتی می‌باشد. از نظر او، حاکم نباید آرمان‌گرا و فرشته‌صفت باشد؛ بلکه اگر می‌خواهد سیاست‌ورزی کند، باید واقع‌گرا بوده و حقیقتِ زمینی و ضمیرِ واقعی انسان‌ها را همان‌گونه که هست، بپذیرد.

ماکیاولی سیاست و اخلاق را دو مقوله‌ی کاملاً مجزا می‌دانست که نباید با یکدیگر خلط شوند. او معتقد بود سیاستمدار ملزم به رعایت اصول اخلاقی نیست؛ زیرا برای یک حاکم، یگانه و مهم‌ترین اصلی که باید در محراق اندیشه‌اش قرار گیرد، حفظ و استحکامِ پایه‌های قدرت است و بس. در این نگرش، تحکیم قدرت «هدف» است و تمام امور دیگر «وسیله» محسوب می‌شوند؛ ابزارهایی که به‌کارگیری آن‌ها برای رسیدن به هدف، مشروع و حتی واجب است؛ از دروغ، خدعه و فریب گرفته تا رنگ و نیرنگ، ارعاب و خلق فضای وحشت.

او تأکید می‌کند که در ساحتِ قدرت، ضرورتی ندارد که حاکم واقعاً پرهیزگار و متدین باشد، اما ضرورت دارد که «دین» را به مثابه یک وسیله قرار داده و از آن استفاده کند؛ لذا حتمی است که حاکم به پاک‌دامنی و مذهبی بودن تظاهر نماید. در نگاه او، سیاستمدار باید دو چهره داشته باشد: نخست، چهره‌ای چون «شیر»؛ جسور، قهار، جبار و در صورت لزوم، درنده و بی‌رحم؛ و دوم، چهره‌ای چون «روباه»؛ بیدار، تیزبین، نیرنگ‌باز و چالاک.

اکنون نظام طالبان را از منظر ماکیاولیستی بررسی می‌کنیم. برای طالبان، تصاحب و حفظ قدرت هدف اصلی بوده و هست؛ در این مسیر، همه‌ی امور دیگر صرفاً وسیله محسوب می‌شوند. به عنوان نمونه، در حالی که قوانین شرعی محدودیت‌های روشنی دارند، در استراتژی مالی این گروه، تولید، کشت، قاچاق و باج‌گیری از مزارع کوکنار کاملاً حلال پنداشته می‌شد. همچنین در فقه اسلامی، انتحار به صراحت حرام دانسته شده است؛ اما طالبان برای رسیدن به قدرت، توجیهات فقهی و شرعیِ جدیدی خلق کردند و تحت پوشش واژه‌ی «استشهادی»، هزاران غیرنظامی را به خاک و خون کشاندند.

نمونه‌ی عریانِ دیگر از عملکرد ماکیاولیستی این گروه، نوع مواجهه با داکتر نجیب و برادرش، شاهپور است. طالبان آن‌ها را پس از قتل، «چنواری» کردند — واژه‌ای با ریشه در زبان‌های هندی و اردو، به معنای شکنجه و کشتار اهانت‌آمیز — و سپس پیکرشان را به دار آویختند. در احکام فقهی و شرعی، حفظ حرمت میت و ستر عورت او واجب، و بی‌حرمتی به آن حرام و جرم است. آنان این عمل فجیع را در حالی انجام دادند که هم با معیارهای بنیادین مذهبی و هم با معیارهای قبیله‌ایِ «دُود پشتونولی» خودشان در تضاد بود. هدف از این اقدام تنها یک چیز بود: تزریق چنان ترسی به اندام مردم و مخالفان که احدی جرئت سرپیچی از حاکم قهار و جبار را نداشته باشد.

تخریب بت‌های بامیان، مثال تکان‌دهنده‌ی دیگری از این برخورد ماکیاولیستی است. اهرام مصر شاید ۳۰۰۰ سال قدیمی‌تر از تندیس‌های بامیان باشند و هزاران سال است که در قلمرو کشورهای اسلامی پابرجا مانده‌اند، بدون آنکه نابود شوند. پس چرا طالبان این بزرگ‌ترین یادگار باستانی را با خاک یکسان کردند؟ پاسخ را باید در منطق قدرت جستجو کرد؛ این اقدام پیامی صریح داشت: این رژیم برای استحکام پایه‌های قدرت خود به هیچ چیز رحم نخواهد کرد و هر آنچه را در برابر اراده‌اش قرار گیرد، محو می‌سازد.

اگر از زاویه‌ی منطق قدرت به پنج دهه‌ی اخیر افغانستان بنگریم، باید اعتراف کرد که این ساختار، یکی از نمونه‌های موفقِ نظام‌های ماکیاولیستی در تاریخ معاصر است؛ چرا که اقتدارش به صورت مطلق و تمامیت‌خواهانه در سراسر کشور حکمفرماست و اندک‌ترین مقاومت‌ها را با خشن‌ترین نحو ممکن در نطفه خنثی می‌کند.

این است واقعیتِ عریان و زمینیِ افغانستان: مردمی در بند و نظامی ماکیاولیستی. اگر بخواهیم این نظام فکری و دستگاه مقتدر را تغییر دهیم، دیگر با ابزارهای سنتی ممکن نیست؛ بلکه باید چنان مغزهای متفکر و جریان‌های فکری نویی پدید بیایند تا تفکر بنیادین جامعه را متحول ساخته و ساختار فکری نوینی را پایه‌گذاری کنند.

Screenshot

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *