خیام و نیچه؛ نقدی بر وعده‌های آسمانی

خیام در جایی زنده‌گی می‌کرد که مردمش از سر تا پا در خرافات و ترس‌های مذهبی غرق بودند. امّا او برخلاف همه، دین را به نقد گرفت و به ریشخند کشید؛ چیزی که با نگاه نیچه هم خیلی شباهت دارد.

خیام، بیشتر از هرچیز، آدمی مادی‌گرا و دهری‌گونه بود؛ شکاک، و یا حداقل کسی که باورهای دینی را سخت به پرسش می‌کشید. وعده‌های رنگین و پرزرق‌وبرق مذهبی برای او جز «باد هوا» نبود. خودش در یک رباعی مشهور می‌گوید:

من هیچ ندانم که مرا آن‌که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زست
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

در این رباعی، خیام به روشنی وعده‌های دین، امیدهای پوچ و ترس از جهنم را زیر سؤال می‌برد. او انسانی زمینی، عملی و حال‌زیست بود؛ دمِ حاضر را می‌گرفت و از خوشی‌های دم‌دست لذت می‌برد، نه این‌که چشم به میوه‌ی خیالی دنیا بعد از مرگ داشته باشد. برای او، همین لحظه مهم‌ترین سرمایه بود: ساعتی با یار، جامی شراب کنار سبزه، نوای بربط—و بس.

نیچه هم دین را مجموعه‌ای از وعده‌های پوچ و میان‌تهی می‌دانست؛ وعده‌هایی برای فریب عوام و رام کردن آدم ضعیف. به باور او، دین ابزاری بود برای به زنجیر کشیدن انسان ناتوان. می‌گفت وقتی انسان قدرت ندارد، تحقیر می‌شود، توان تغییر وضعیت را ندارد، خشم و قهر خود را ابراز کرده نمی‌تواند. این احساسات دود نمی‌شوند؛ در دل جمع می‌شوند و به کینه بدل می‌گردند. درست همین‌جا دین ظاهر می‌شود: برایش دل‌آسایی می‌آورد، به او می‌گوید «این امتحان خداوند است»، و وعده می‌دهد که در جهان دیگر، پاداش چند برابر خواهد گرفت.

از این نگاه، میان خیام و نیچه شباهت‌های زیادی است: هر دو زنده‌گی را همین‌جا و همین حال می‌بینند؛ با همه‌ی شادی و غم، شیرینی و تلخی‌اش. هر دو باور دارند که انسان باید در همین دنیا خوشی بجوید، با دردهایش بسازد و ارزش‌های خودش را بسازد

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *